تبليغاتX
اقتصاد صنعت برق

اقتصاد صنعت برق

ایجاد بستر مناسب برای توسعه کاربرد مباحث اقتصادی در صنعت برق

وقتی در سحرگاه زمستانی بیدار می شدم٬ این مه غلیظ و رویائی سپده دم بود که مرا در آغوش می کشید. هنوز اگر ردی از عشق لابلای کتابها و جملات و شعرها میدیدم برایم چندان مفهوم نبود. با این حال احساس لطیف قدم زدن در مه را چه خوب لمس می کردم. این روزها چقدر ذهنم تلنبار شده از سیل واژه های گوناگون و جملات آتشین عاشقانه. اما روزهای مه آلودی که بتوانم در امتداد آنها شاعرانه قدم بزنم از من گریزانند. لا اقل اگر این گریز به خاطر گرمای خورشید می بود غمگین نمی شدم. 

نوروز. چه واژه زیبائی! سالها پیش زیر نور آفتاب دراز می کشیدم. زیر اندازم فرش سبزی بود با گلهای شقایق. چشم هایم نمی دانستند به کدام منظره زیبا خیره شوند. هر جا می رفتند فرصت ديدن زیبائی خیره کننده دیگري را از خود دریغ می کردند. طبیعت سرمست یک نوزایش بود. با نسیمی که دوست داشتم مرا با خود به میمهانی دشتها ببرد. هنوز در دهکده کوچک ما تنور خانگی مادرم گرم بود که طعم نانهای زمردین او برایم یک خاطره تکرار نشدنی است. چقدر برایم جالب است وقتی یادم می آید در ذهن کوچک من همه نانهای عالم گرد بودند. درست شبیه نانهای تنور گرم خانه ما. کنار سبزه ها مي نشستم و پنیرک می چیدم. گاهی اوقات از چشمه های زیبای اطراف خانه مان بلمک می چیدم. سبزی طبیعی ترش مزه ای با ریشه های سفیدی به بلندی ریشهای بابا نوئل. وقتي از خواب زمستانی بیدار مي شدم چشمانم به شكوه کبیرکوه باز مي شد. خيالپردازيهايم زيباتر از دنياي واقعي امروزم بود. قدرت ذهن است و به هر جا كه دلش خواست مي رود. روياهاي كودكي يعني همين. يعني ساختن بدون محدوديت. انبوهي از مشق هاي نوروزي را بايد مي نوشتيم. اين جريمه اي بود كه به واسطه تاريخ تولدمان بايد مي پرداختيم. صداي قطرات آب گاهي اوقات بسيار دلنشين است. وقتي كنار آبشاري مي نشيني، چشمها را مي بندي و بي هيچ قيدي به آسمانها سفر مي كني. يكي مي گفت همين چكه ها وقتي فردي را مجبور كني دراز بكشد و قطره ها بر پيشاني اش فرود آيد عجيب آزار دهنده است. چون پتكي سنگين. در ذهن کودکی هایم بهار یعنی فرصتي براي رهائي از چكه هاي سقف. سقفي گلي كه تحمل باران هاي درشت جنوب را نداشت. دور و برم پر مي شد از كاسه هائي كه كم كم پر مي شدند از آب گل آلود. روزهای بهای آغاز تماشای سیمره آبی بود. ماهيگيري کنار این رود برای من جذابيت ویژه ای داشت. قلاب، طعمه، ساعتها انتظار زیر آفتاب بهاری برای توك زدن ماهي ها. وقتی یک ماهی کوچک صید می کردم قیافه ام شبیه یک جنگجوی فاتح می شد. انگار بزرگترین موفقیت دنیا را کسب کرده ام. وقتی ترانه ماهيگير مازيار را شنيدم. چقدر دلم به حال ماهي هائي كه صيد كرده بودم سوخت. بهار کودکی من يعني پياده روي در كوهستان. فصل چيدن كنگر و ريواس و پنيرك. چقدر لاي اين علفها دانش ريخته بود. هر گياهي سري داشت. مي توانست دردي را درمان كند. مي توانست غذاي لذيذي باشد. بايد راز آنها را كشف مي كرديم. بهار اما معاني ديگري هم داشت. درماندگي ها، كودكاني كه با واژه نو نواري و عيدي بيگانه بودند. پدراني كه از شرم نمي دانستند چگونه بايد بين ناتواني و مسئوليت پيوند برقرار كرد. هميشه همين است. هيچ وقت همه چيز به صورتي زيبا جلوه نمي كند. امروز هم بهار معاني خاص خودش را دارد. برگزاری جشن نوروز کنار مکعب سیمانی یادبود پدرم با قرائت یک فاتحه البته هیچ گاه در رویاهای کودکی ام جائی نداشت. بهار بر همه شما مبارك.      

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 15:32  توسط  کیومرث حیدری  |